|
Saturday, 10 January 2009 |
|
FRONTPAGE_NO_TRANSLATION_AVAILABLE
با رستن ام در پارهً زمین خدا چون لاله که مژده ّ بهاراست
هدیه ئی برای خانواده ام شدم به ویژه مادرم که دست و
دلش گرمترین پناهگاه من بود و هست .
وقتی چشمهایم با رنگها آشنا گردید نخستین روزهای دلبستگی
ام به جهان آغاز شد و روزی که راه رفتن را اموختم گام های
کودکانه ام مرا به سمت سبزه ها و گلهای وحشی دشت پر از
پروانه ، پرنده و ترانه برد شا ید برای این است که تا هنوز با
برهوت آشتی نکرده ام .
هدیه هستم و همدرد تخلصی که دوستانم انتخاب کردند آرام
هستم ولی بعضی اوقات بسیار ضدی ، بر خورد تند وزشت
را دوست ندارم یگانه چیزیکه در زنده گی همیشه آزارم میدهد
تنهایست غروب را در پاُییز دوست دارم کتاب باغچه ای سر
راه ام هست شعر را چون آب چشمه دوست دارم از کودکی
هایم خیلی دور شده ام ولی هنوز کودکی هایم را حس میکنم
اطفال را عاشقانه دوست دارم رنگ آبی و سیاه رنگهایست که
به من احساس خوبی میدهد گندنه را خوش دارم آشک و بولانی
وقتی مادرم پخته کند لذیذ است کلبهُ تاریک و خاموش زنده گی
ام را پنج چراغ روشن و پر سر و صدا ساخته .
ساده بودن ساده زیستن و یکرنگ بودن سه اصلٍِ است که به
آن زیاد تاُکید میکنم برای ماندن باید نفس کشید ...
و برای دوست داشتن باید رنج برد.
دوست تان دارم لبخند را برای همهُ تان آرزو میکنم
|