|
Saturday, 10 January 2009 |
|
FRONTPAGE_NO_TRANSLATION_AVAILABLE
مرا چنین می شناسند . . .
دخترکی که کلبه ای در آنسوی شب دارد
تنهایی ماه را می فهمد؛
و گاه احساس می کند روی زمین گم شده است
نام: (ش.م)
تخلص: حسناوصال
تولد:هنوز به زرد شدن برگ ها یک ماهی وقت باقی بود
که من، نخستین لحظات سرگردانی ام را تجربه کردم.
ولی باور دارم که هر چند دیر ولی عاشق به دنیا آمده ام.
وظیفه: بر علاوه اینکه به همه لبخند می زنم
برف بازی می کنم ، می دوم
و گاهی هم به بهانه کسب علم کتاب حمل می کنم.
رنگ زنده گی من:
عاشق بی رنگی ام
و گل های زرد را می پسندم
زیباترین منظره در زنده گی ام دیدن خنده پیر مردی است
و زشت ترین، دیدن اشک یک کودک
فلسفه زنده گی من این سه قانون است:
اول: یا چنان باش که می نمایی!
یا چنان بنما که هستی.
دوم:هیچ وقت چیزی را خراب نمی کنم مگر آنکه ساخته بتوانم
و هرگز چیزی را نمی سازم مگر آنکه بتوانم خرابش کنم.
|